بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب’

عادتی که تبدیل به غریزه شد

بخشی از سریال ( قهوه ی تلخ )

بعد از این که جهان گیر خان ، مورخ را به زندان انداخت،

مورخ نشسته بود و با خود فکر میکرد:

( باید یه راه نجاتی برای خودم پیدا می کردم ، اولین قدم این بود که ببینم الان مملکت دست کیه؟

باید از حافظه ی تاریخیم استفاده می کردم، طبق کتب تاریخی، الان باید مملکت دست زندیه باشه! )

مرد هم سلولی ، که در گوشه ای خوابیده بود ، گفت :

( کدوم زندیه ؟ بعد از مرگ کریم خان که دیگه چیزی از زندیه باقی نموند.)

مورخ: ببخشین مگه شما شنیدین من چی گفتم؟

هم سلولی: خب آره مگه کرم؟

مورخ : من داشتم فکر می کردم.

هم سلولی : خب ، بلند بلند فکر میکنی!



 

 

قسمت هایی از کتاب  1984 اثرجورج اورول

هرگز نمی توانستی بفهمی که پلیس افکار ، چند بار و از چه طریقی به تفتیش عقاید تو پرداخته است.

حتی اگر می گفتند ، همه ی مردم را تمام وقت کنترل می کنند ، چندان دور از ذهن نبود.

مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود …

همواره باید با این تصور زندگی می کردند که هر حرفی که می زنند ،شنیده می شود و هر حرکتی که

انجام می دهند – به جز در تاریکی – زیر نظر است.

موشی که گربه ها را می خورد

 

» محمد هادی محمدی » نویسنده ایه که بیشتر آثارش برای کودکان نوشته شده ، کتابهایی مثل (فضا نوردها در کوره ی آجر

 پزی ، امپراطور سیب زمینی ، افسانه ی درخت خرما و بزی  و … )

 اما در سال 1373 داستانی به نام ( موشی که گربه ها را میخورد )  را برای بزرگسالان انتشار داد.

 داستان پردازی و تخیل  و فضای متفاوت این کتاب به نظر من خیلی بی نظیره ، چندین بار خوندمش و باز هم با خوندنش یه

 احساس گنگی یا شایدم حیرت بهم دست میده….

هر چند این کتاب ، کار کودک نیست ، اما حیوان ها در همه ی داستانهای این مجموعه ، نقش کلیدی رو ایفا می کنند.

«سایه ی سگ «

( اولین بار که سایه ی سگ را پشت خود دیدم ، شب بود. از کوچه می گذشتم. تا گربه چشمش به من افتاد ،پا به فرار

 گذاشت….

دور و بر خودم را گشتم تا سگ را ببینم. از سگ خبری نبود .

کمی تکان خوردم ، سایه هم با من تکان خورد، قلبم تندتر شد. نا خود آگاه دستم را به طرف گوشم بردم.

 سایه سگ گوشش را می خاراند !)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.