عادتی که تبدیل به غریزه شد
بخشی از سریال ( قهوه ی تلخ )
بعد از این که جهان گیر خان ، مورخ را به زندان انداخت،
مورخ نشسته بود و با خود فکر میکرد:
( باید یه راه نجاتی برای خودم پیدا می کردم ، اولین قدم این بود که ببینم الان مملکت دست کیه؟
باید از حافظه ی تاریخیم استفاده می کردم، طبق کتب تاریخی، الان باید مملکت دست زندیه باشه! )
مرد هم سلولی ، که در گوشه ای خوابیده بود ، گفت :
( کدوم زندیه ؟ بعد از مرگ کریم خان که دیگه چیزی از زندیه باقی نموند.)
مورخ: ببخشین مگه شما شنیدین من چی گفتم؟
هم سلولی: خب آره مگه کرم؟
مورخ : من داشتم فکر می کردم.
هم سلولی : خب ، بلند بلند فکر میکنی!
قسمت هایی از کتاب 1984 اثرجورج اورول
هرگز نمی توانستی بفهمی که پلیس افکار ، چند بار و از چه طریقی به تفتیش عقاید تو پرداخته است.
حتی اگر می گفتند ، همه ی مردم را تمام وقت کنترل می کنند ، چندان دور از ذهن نبود.
مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود …
همواره باید با این تصور زندگی می کردند که هر حرفی که می زنند ،شنیده می شود و هر حرکتی که
انجام می دهند – به جز در تاریکی – زیر نظر است.

