بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘تئاتر ، سینما ، تلویزیون’

عادتی که تبدیل به غریزه شد

بخشی از سریال ( قهوه ی تلخ )

بعد از این که جهان گیر خان ، مورخ را به زندان انداخت،

مورخ نشسته بود و با خود فکر میکرد:

( باید یه راه نجاتی برای خودم پیدا می کردم ، اولین قدم این بود که ببینم الان مملکت دست کیه؟

باید از حافظه ی تاریخیم استفاده می کردم، طبق کتب تاریخی، الان باید مملکت دست زندیه باشه! )

مرد هم سلولی ، که در گوشه ای خوابیده بود ، گفت :

( کدوم زندیه ؟ بعد از مرگ کریم خان که دیگه چیزی از زندیه باقی نموند.)

مورخ: ببخشین مگه شما شنیدین من چی گفتم؟

هم سلولی: خب آره مگه کرم؟

مورخ : من داشتم فکر می کردم.

هم سلولی : خب ، بلند بلند فکر میکنی!



 

 

قسمت هایی از کتاب  1984 اثرجورج اورول

هرگز نمی توانستی بفهمی که پلیس افکار ، چند بار و از چه طریقی به تفتیش عقاید تو پرداخته است.

حتی اگر می گفتند ، همه ی مردم را تمام وقت کنترل می کنند ، چندان دور از ذهن نبود.

مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود …

همواره باید با این تصور زندگی می کردند که هر حرفی که می زنند ،شنیده می شود و هر حرکتی که

انجام می دهند – به جز در تاریکی – زیر نظر است.

هنر سانسور!

عادت داریم همه چیز و همه کس را به همان شکلی که خودمان دوست داریم و به نفعمان است در آوریم!

سریال زبان اصلی ( بابا لنگ دراز) را نگاه میکنم و به فرهنگ و سنتهای جامعه ای خودم فکر میکنم!

که چگونه یک عشق و ارتباط دو طرفه را به یک انتخاب و خواستگاری از جانب پسر تبدیل میکند.

پ.ن) آن زمان که نسخه سانسور شده اش را می دیدم ، همیشه این سوال برایم پیش می آمد که چگونه

(جودی ابت ) میتواند (بابا لنگ دراز ) را که از بچگی مثل پدرش به او نگاه می کرده ، یک روزه به عنوان

همسر بپذیرد و این پرسش را می گذاشتم به حساب خنگی خودم !

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.