عاشق که می شوی، ظرف زیاد می شکنی ،گاهی خیره می شوی به نقطه ای نامعلوم و لبخند میزنی
بی قرار می شوی ، بیخودی چیزهایی را چک میکنی که لازم نیست ( فقط برای اینکه کاری انجام داده باشی)
زود دلتنگ می شوی ، حسود می شوی،شاید در مواردی طوری به عشقت خیره شوی
که آن – از همه جا بی خبر – به خودش شک کند !
شاید احساس کنی مبهوتی یا شگفت زده!
همه ویژگیهای مثبت – او – را بزرگ میکنی و از ویژگیهای منفی اش با لبخند یاد میکنی!
رفتارهای او را طور دیگری قضاوت می کنی ،
و حتی اگر عقلت بگوید ( غیر ممکن ) است ، دلت میگوید ( ممکن ) است!
دستهها:دستهبندی نشده
من از پشت دیوانه وار ترین احساس ها به تو می نگرم و با خیانت آلودترین تصورات ذهنی تبدیل به
یک بیمار شیزوفرنی میشوم ….
اندوه پلکهایت را حفظ میکنم و دل دل میکنم برای دوباره شنیدن تو….. در رویاهایم نزدیک می شوم
به حجم مبهمی که به من تعلق ندارد ……..
غوطه ور می شوم در نگاهی که خیره به چشمان دیگری است….
باور نمی کنم در این لحظه از زمان ، ناخواسته، من ضلع سوم برمودا شده ام ….
سایه ای در گوشم می گوید: چه میخواهی ؟
می گویم : فرصت
دستهها:دستهبندی نشده
چهار ، پنج سال پیش، سال های ترانه سرایی من بود … سال هایی که قلم می نوشت و من لذت می بردم از
پردازش های ذهنی ام بر روی کاغذ …..
کم کم ننوشتم … عادتش از سرم افتاد … و رغبتش …. دلتنگ شدم … دلتنگ آن همه معنا .. آن همه کلمه ….
حالا من دلم برای » مینوی ترانه سرا « تنگ شده … مینویی که خودش را بر روی برگه می نوشت.
که به نوشتن نیاز داشت.
پس کو آن ترانه ها ؟ یا این استعداد خشک شده … یا آن روزها و آن نوشتن ها اتفاقی بوده است … یا …؟؟؟؟؟
چه باید کرد؟
دستهها:دستهبندی نشده