وقتی وبلاگ آدم فیلتر میشود :
در مرحله ی اول حال آدم گرفته میشود، چون مخاطبان زیادی را از دست خواهی داد.
بعد به این فکر میکنی که لابد وبلاگت ( حقایق ) را بیان کرده اند که فیلتر شده است و کمی حالت بهتر میشود که یک
مشت نوشته ی تخیلی به ملت ارائه نداده ای !
بعد، به فکر جا به جایی و ساختن وبلاگ جدید می افتی ، اما می بینی حتی اگر وبلاگ را عوض کنی ، خودت و اندیشه ات
را نمی توانی آنقدرها تغییر بدهی.
پس می مانی در وبلاگی که دیگر فیلترینگ را از سر گذرانده است و مخاطبان زیادی را از دست داده است .
وبلاگی که در آن به جای ( ف.ی.ل.ت.ر) می توان نوشت ( فیلتر )
میتوان در آن به جای (خ.د.ا ) نوشت ( خدا ) !

دستهها:دستهبندی نشده
فرزندم، دوست دارم تو را در کشوری به دنیا بیاورم، که در آن بتوانی » خودت « باشی.
کشوری که در آن ، آزاد باشی. بتوانی آزاد فکر کنی.
کشوری که شکلات هایش، مزه ی قند ندهند.
کشوری که درآن عقده ی جنسی پیدا نکنی.که در خیابان هایش خودت را، نمالی به دخترها !
و اگر دختر شدی، بکارتت را ترمیم نکنی وقت ازدواج.
که در آن، بتوانی افکار و احساساتت را به راحتی به زبان بیاوری.
کشوری که در آن، زنان، لباس های شاد و زیبا بپوشند و موهایشان پریشان باشد.
کشوری که در آن جا، همان قدر که کار میکنی ، پول بگیری . که به حقوق تو احترام بگذارند.
که نگران نباشی، که افسرده نشوی و امیدوار باشی به آینده ات » آینده ای مشخص! «
به نظرت این کشور کجاست ؟ فکر میکنی پای مادرت به آن جا میرسد؟
به هر حال مادرت تلاشش را میکند ! اول باید یک کار خوب پیدا کند. بعد پول بگذارد روی پول!
در همین اثنا ، پدرت هم مسلماً ، پیدا می شود !
و بعد، با هم از این خاک غریب دورمی شوند.
